close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رایگان و بدون سانسور رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعی برای موبایل و تبلت اندروید Apk
loading...

مطلب کده ( باکس تو باکس )

دانلود رایگان و بدون سانسور رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعی برای موبایل و تبلت اندروید Apkدانلود کتاب الکترونیکی بوسه ی تقدیر دانلود رمان بوسه ی تقدیر نوشته خانم فریده شجاعی دانلود رمان عاشقانه بوسه ی تقدیر دانلود رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعیدر صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد. {درخواستی کاربران} دانلود کتاب رمان بوسه ی تقدیر مخصوص موبایل و تبلت اندروید نام کتاب : بوسه ی تقدیر نویسنده : فریده شجاعی قسمتی از متن این رمان عاشقانه و بسیار زیبا : با صدای مهماندار هواپیما از عالمی…

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رایگان و بدون سانسور رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعی برای موبایل و تبلت اندروید Apk

دانلود رایگان و بدون سانسور رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعی برای موبایل و تبلت اندروید Apk


دانلود کتاب الکترونیکی بوسه ی تقدیر

دانلود رمان بوسه ی تقدیر نوشته خانم فریده شجاعی



دانلود رمان عاشقانه بوسه ی تقدیر


دانلود رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعی

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{درخواستی کاربران}

دانلود کتاب رمان بوسه ی تقدیر مخصوص موبایل و تبلت اندروید

نام کتاب : بوسه ی تقدیر

نویسنده : فریده شجاعی

قسمتی از متن این رمان عاشقانه و بسیار زیبا :

با صدای مهماندار هواپیما از عالمی که در آن غرق بودم بیرون آمدم . مهماندار اعلام کرد که هواپیما هم اینک در فرودگاه بین المللی مهرآباد به زمین نشسته است . من که تشنه دیدن خاک وطنم بودم چشمانم را گشودم و بوی شهر را با تمام وجود استنشاق کردم.از پنجره هواپیما به بیرون نگاه کردم . حز سیاهی و چراغ های باند فرودگاه چیزی ندیدم . آسمان تیره و سیاه بود و هیچ ستاره ای در سیاهی ظلمانی آن کورسو نمیزد . احساس میکردم قلب من نیز به همان سیاهی آسمان بی ستاره شهرم است.

صبر کردم تا مسافرانی که هرکدام مشتاقی برای دیدار داشتند زودتر از من پیاده شوند سپس در حالی که کیف کوچک دستی ام را بر می داشتم با سستی از جا بلند شدم و به عنوان آخرین مسافر از در هواپیما بیرون آمدم . لحظه ای در پلکان هواپیما ایستادم و ریه هایم را از هوایی که سالها به آن عادت کرده و با آن بزرگ شده بودم پر کردم و با کشیدن نفس عمیقی پلکان را یکی یکی تا به آخر طی کردم و پا روی آسفالت خاکستری شهرم گذاشتم.
با اینکه فقط دو سال و نه ماه بود که از ایران دور بودم اما حس می کردم سالها از دیدن آن محروم بودم.
به هیچ یک از افراد خانواده ام ساعت ورودم را اطلاع نداده بودم و فقط گفته بودم ممکن است بیایم.این را میدانستم هم اکنون هیچ کس در محوطه منتظرم نیست و می بایست مسافت فرودگاه تا منزل را به تنهایی طی کنم.
از قسمت بار چمدان کوچک سفری ام را که داخل آن فقط چند دست لباس بود تحویل گرفتم و تازه به یاد آوردم که هیچ سوغاتی برای خانواده ام نخریده ام.نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم که مثلا چه سوغاتی باید برای آنان میاوردم. کوله بارو پر از درد غربت است آیا همین کافی نیست؟ اما به هر حال توقع خانواده ام را می دانستم و با اینکه شوقی برای دیدن کسی نداشتم اما دلم نمی خواست که فکر کنند که به یادشان نبودم و برای خریده هدیه خست به خرج داده ام . با وجودی که چمدانم سنگین نبود اما برای حمل آن دچار زحمت شده بودم و حس می کردم قدرتی برای بلند کردن آن ندارم.
وقتی از سالن ترانزیت فرودگاه بیرون آمدم نگاهی به اطاف انداختم با وجودی که می دانستم استقبال کننده ای ندارم اما ناخوداگاه به اطراف نگاه می کردم.
شاید انتظار داشتم چهره یا لبخند آشنایی را ببینم . مسافرانی را میدیدم که در میان آغوش باز مستقبلانشان گم می شوند . صدای خنده و خوش آمد گویی از هر طرفم شنیده می شد . کلماتی مانند « خوش آمدی» « دلم برایت یک ذره شده بود»«قربون قدمت»«فدات بشم»… چنان به دلم می نشست که نا خود اگاه لبخندی لبانم را گشود. نمیدانم به چه چیز لبخند می زدم شاید به شیرینی این کلمات قشنگ و محبت آمیز و یا شاید از اینکه پس از مدتها صدای آشنای وطنم را می شنیدم.هنوز پا از در سالن بیرون نگذاشته بودم که باز هم به یاد خانواده ام و تهیه نکردن سوغات برای آنان افتادم. پس از مکثی کوتاه به طرف فروشگاهی واقع در گوشه ای از سالن به راه افتادم و در همان حال به ایجاد کنندگان چنین فروشگاهی رحمت فرستادم که کار امثال مرا که فراموش کرده بودند به فروشگاه های خارج از کشور سری بزنند راحت کرده بودند.
حوصله خرید و سلیقه به خرج دادن را نداشتم اما تنها چیری که به یاد داشتم فراموش نکردن خرید کادویی برای پسر عموی پزشکم نیما بود گویی فراموش نکردن کاده برای نیما از همان نوجوانی در ذهن من مانده بود.هر وقت که می خواستم کادویی بخرم به یاد او می افتادم . از بین تمام سوغاتها تنها چیزی که خودم آن را انتخاب کردم کادوی نیما بود و آن فندکی سربی رنگ به شکل تفنگ بود که از لوله آن آتش بیرون می زد و بعد از خاموش شدن آهنگی به شکل مارش حمله می زد. با وجودی که می دانستم نیما هیچ گاه سیگار نمی کشد اما نمی دانم چرا برای او فندک انتخاب کردم شاید دانستن اینکه او به لوازم لوکس و فانتزی علاقه زیادی دارد و همچنین زیبایی فندک مرا ترغیب به خرید آن نمود .
خرید باقی هدیه ها را به عهده فروشنده گذاشتم و از او خواستم لوازم لوکس و زیبایی به سلیقه خودش انتخاب کند فقط نام تک تک اعضای خانواده خودم و عمویم را به اضافه سن و سالشان به فروشنده دادم و روی صندلی داخل مغازه نشستم تا او با نوشتم نام هر کس روی هدیه اش آنها را آماده کند . در همان حال فکر می کردم که مبادا نام کسی را جا انداخته باشم.در آن بین به یاد عمویم افتادم که هم اینک در بیمارستان بستری بود و دلیل آمدن من به ایران دیدن او در لحظه های آخر زندگی اش بود.نمی دانستم بایستی برای او هم چیزی بخرمکه حکم یادگار داشته باشد یا نه. ناخوداگاه از اینکه او در حال گذراندن لحظه های پایانی عمرش می باشد و من در فکر کادویی برای او هستم لبخندی تلخ بر لبانم نشست. زیر لب زمزمه کردم بهترین کادو برای او حضورم در ایران است . بله بدون شک برای دیدن او و به خواست خود او بی ایران آمده بودم اما در حقیقت آمده بودم تا دیگر بر نگردم . با به یاد آوردن عمو احساس سنگینی در قلبم بود او در آستانه مرگ بود اما من هنوز نتوانسته بودم او را ببخشم.
حدود سه سال بو که او را ندیده بودم اما چهره اش به وضوح پیش چشمانم بود . شاید چهره او بیش از چهره شکسته پدرم به حاطرم مانده بود . حتی طنین کلام او و همچنین لحن قاطع و بی گذشتش پس از گذشت سی و سه ماه هنوز در گوشم زنگ می زد و من مطمئنم دلیل آن حرفهایی بود که در دل خطاب به او می گفتم به او که باعث شده بود تا در اوج جوانی این چنین غمگین و از دنیا دلگیر باشم .
صدای فروشنده مرا از دنیایی که گاهی در آن غرق می شدم بیرون آورد.
” خانم کادو ها آماده است.”
از اینکه فروشنده به این سرعت کار را انجام داده بود با تعجب به او نگاه کردم اما با دیدن ساعتی که بالای سر او بود متوجه شدم سه ربع ساعت گذشته و من غرق در تفکر بودم.
از فروشنده تشکر کردم . بسته ها را به اضافه تعدادی کادو برای کسانی که در حال حاضر فراموششان کرده بودم در بسته ای پیچیده و شاگردش را صدا کرد تا آن ها را تا خودروییکه قرار بود مرا به منزل برساند بیاورد.
پس از حساب کردن پول کادوها به همراه شاگرد مغازه از محوطه خارج شدم . نمی دانستم برای گرفتن خودرو باید به کدام سمت بروم که شاگرد مغازه مشکلم را آسان کرد و از تاکسی سرویس فرودگاه برایم خودرویی کرایه کرد انعامی به عنوان تشکر به او دادم و سوار شدم.نشانی منزل پدرم را به راننده دادم. خودرو حرکت کرد و من نیز سرم را به صندلی عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم.
ساعت از سه صبح گذشته بود که تاکسی جلوی در منزل ایستاد.راننده کمک کرد و چمدان کوچک و بسته کادو ها را از خودرو خارج کرد من نیز مانند خوابگردی با ناباوری پیاده شدم . چند لحظه به در منزل خیابان آشنایمان نگاه کردم و سپس با دستی لرزان زنگ در را فشردم.
پس از لحظه ای مکث بار دیگر انگشتم را پرتوان تر به زنگ در فشردم و انعکاس صدای آن را با تمام وجود در قلبم حس کردم طولی نکشید که صدای دو رگه و خواب آلود پوریا را شنیدم که گفت:” کیه؟”
و من با صدایی آرام که هیجان درونم را در پس احساس غریبی پنهان کرده بود گفتم:” منم نگین پوری جان در را باز کن.”
بر عکس صدای بی روح من پوریا با صدایی گرم و پر احساس اما دو رگه فریاد زد :” نگین ؟! خودتی؟!” و بعد صدای باز شدن در به گوشم رسید.
صدای قیژ قیژ در تداعی کننده روز های خوشی بود که در این خانه داشتم. حساب راننده را پرداختم و منتظر پوریا شدم تا برای کمکم بیاید.
صدای در راهروی منزل که با سر و صدا باز شد و متعاقب آن صدای بلند پوریا که مرا به نام می خواند شنیده می شد . با وجود روشن بودن لامپ سر در منزل فضای حیاط تاریک به نظر می رسید اما من در همان تاریکی اندام کشیده و بلند برادرم را دیدم که فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله تشخیص دادم سه سالی که او را ندیده بودم خیلی کشیده تر و بلند تر شده بود و من حس غریبی نسبت به او احساس کردم.
وقتی پوریا جلوی در رسید تاکسی حرکت کرده بود و من در زیر نور لامپ سر در حیاط چهره جوان و اندام بلند برادرم را می دیدم که در عرض همین مدت برای خود مردی شده بود. پوریا نگاهی به تاکسی فرودگاه انداخت و بعد به اطراف نگاه کرد و سپس در حالی که آغوشش را برایم می گشود با حالتی ناباورانه گفت:” نگین عزیزم خوش آمدی . چرا بی خبر؟ چرا تنها؟”
لبخندی به او زدم و با وجودی که می دانستم او برادرم می باشد احساس کردم برای رفتن به آغوشش خجالت می کشم. اما در یک لحظه تردید را کنار گذاشتم و خود را در آغوشش انداختم. متوجه شدم احساس خته و مهار کرده ام کم کم بیدار می شوند.با به مشام کشیدن بوی تن برادرم اشک در چشمانم حلقه زد . در همان لحظه احساس کردم در این مدت کم دلم خیلی برایش تنگ شده.پوریا در حالی که دستش را محکم دور شانه ام حلقه زده بود با یک دست خم شد و چمدانم را از روی زمین بلند کرد ومرا به داخل منزل هدایت کرد .به او اشاره کردم علاوه بر چمدان بسته دیگری هم روی سکوی کنار در منزل دارم . وقتی به داخل منزل رفتیم پوریا را زیر نور لامپهای لوستر داخل هال دیدم اندامش بلندو قوی شده بود و ته ریشی که روی صورتش بود نشان میداد هم اکنون برای خود مردی شده است .با اشتیاق به تغییراتی که او در این مدت کرده بود نگاه میکردم گویی او نیز به تغییراتی که در من به وجود آمده بود نگاه میکرد زیرا با لبخند به من چشم دوخته بود .ازاین که هردو به یک چیز فکر میکردیم لبخندی زدم .وخطاب به او گفتم :”خیلی تغییر کردهام ؟”همچنان لبخند برلب داشت سرش را تکان داد.وگفت:”نه از لحظهای که ازخونمون رفتیتا الان که دوباره می بینمت حتی یک سر سوزن عوض نشده ایۀ”
به او گفتم:”در عوض تو این مدت خیلی تغییر کرده ای .”

پوریا لبخندی زد و گفت:”پس خبر نداری سربازیم که تموم بشه دیگه یواش یواش باید برای برادرت دست بالا کنی.”
از اینکه آنقدر رک حرف می زد لبخندی زدم لحن او مرا یاد پردیس خواهرم انداخت . دلم برای او یک ذره شده بود . خیلی چیزها بود که باید از پوریا می پرسیدم اما هجوم افکار به مغزم مجال صحبت نمی داد به دنبال پوریا که برای درست کردن چای به آشپزخانه رفته بود روان شدم و در همان حال گفتم:” پوری جان من میل به خوردن چیزی ندارم فقط بیا بشین می خواهم برایم صحبت کنی سه سال است که صدایت را نشنیده ام.”
پوریا بعد از گذاشتن کتری روی گاز به طرفم آمد و من و او پشت میز نشستیم. به پوریا نگاه می کردم اما نمی دانستم از چه باید از او بپرسم.پوریا دستانم را گرفت. بر خلاف دست ها او که گرم و قوی و پر احساس به نظر می رسید دستان من سرد و بی حس بودند

 و ... .

——

نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق قسمت نظرات و یا ایمیل مدیریت با ما در میان بگذارید.

توجه :

برای اینکه رمان مورد نظرتان (رمان درخواستی) زودتر برای دانلود در سایت قرار داده شود میتوانید متن رمان مورد نظر را به همراه توضیحات لازم به ایمیل مدیریت بفرستید.توجه داشته باشید که متن رمان در یک فایل تکست (txt) کپی شود. ایمیل مدیریت :

areamahdi1373@yahoo.com

دانلود رمان بوسه ی تقدیر با فرمت apk برای اندروید

Picture4

حجم فایل : ۱٫۰۱ MB

——–

دانلود رمان بوسه ی تقدیر برای موبایل و تبلت اندروید


رمان بوسه ی تقدیر با فرمت apk

دانلود رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعی

دانلود رمان بوسه ی تقدیر برای اندروید apk

دانلود رمان بوسه ی تقدیر با فرمت apk برای موبایل و تبلت اندروید

دانلود رایگان و بدون سانسور رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعی برای موبایل و تبلت اندروید Apk


دانلود کتاب الکترونیکی بوسه ی تقدیر

دانلود رمان بوسه ی تقدیر نوشته خانم فریده شجاعی



دانلود رمان عاشقانه بوسه ی تقدیر


دانلود رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعی

در صورت ناراضی بودن صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

{درخواستی کاربران}

دانلود کتاب رمان بوسه ی تقدیر مخصوص موبایل و تبلت اندروید

نام کتاب : بوسه ی تقدیر

نویسنده : فریده شجاعی

قسمتی از متن این رمان عاشقانه و بسیار زیبا :

با صدای مهماندار هواپیما از عالمی که در آن غرق بودم بیرون آمدم . مهماندار اعلام کرد که هواپیما هم اینک در فرودگاه بین المللی مهرآباد به زمین نشسته است . من که تشنه دیدن خاک وطنم بودم چشمانم را گشودم و بوی شهر را با تمام وجود استنشاق کردم.از پنجره هواپیما به بیرون نگاه کردم . حز سیاهی و چراغ های باند فرودگاه چیزی ندیدم . آسمان تیره و سیاه بود و هیچ ستاره ای در سیاهی ظلمانی آن کورسو نمیزد . احساس میکردم قلب من نیز به همان سیاهی آسمان بی ستاره شهرم است.

صبر کردم تا مسافرانی که هرکدام مشتاقی برای دیدار داشتند زودتر از من پیاده شوند سپس در حالی که کیف کوچک دستی ام را بر می داشتم با سستی از جا بلند شدم و به عنوان آخرین مسافر از در هواپیما بیرون آمدم . لحظه ای در پلکان هواپیما ایستادم و ریه هایم را از هوایی که سالها به آن عادت کرده و با آن بزرگ شده بودم پر کردم و با کشیدن نفس عمیقی پلکان را یکی یکی تا به آخر طی کردم و پا روی آسفالت خاکستری شهرم گذاشتم.
با اینکه فقط دو سال و نه ماه بود که از ایران دور بودم اما حس می کردم سالها از دیدن آن محروم بودم.
به هیچ یک از افراد خانواده ام ساعت ورودم را اطلاع نداده بودم و فقط گفته بودم ممکن است بیایم.این را میدانستم هم اکنون هیچ کس در محوطه منتظرم نیست و می بایست مسافت فرودگاه تا منزل را به تنهایی طی کنم.
از قسمت بار چمدان کوچک سفری ام را که داخل آن فقط چند دست لباس بود تحویل گرفتم و تازه به یاد آوردم که هیچ سوغاتی برای خانواده ام نخریده ام.نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم که مثلا چه سوغاتی باید برای آنان میاوردم. کوله بارو پر از درد غربت است آیا همین کافی نیست؟ اما به هر حال توقع خانواده ام را می دانستم و با اینکه شوقی برای دیدن کسی نداشتم اما دلم نمی خواست که فکر کنند که به یادشان نبودم و برای خریده هدیه خست به خرج داده ام . با وجودی که چمدانم سنگین نبود اما برای حمل آن دچار زحمت شده بودم و حس می کردم قدرتی برای بلند کردن آن ندارم.
وقتی از سالن ترانزیت فرودگاه بیرون آمدم نگاهی به اطاف انداختم با وجودی که می دانستم استقبال کننده ای ندارم اما ناخوداگاه به اطراف نگاه می کردم.
شاید انتظار داشتم چهره یا لبخند آشنایی را ببینم . مسافرانی را میدیدم که در میان آغوش باز مستقبلانشان گم می شوند . صدای خنده و خوش آمد گویی از هر طرفم شنیده می شد . کلماتی مانند « خوش آمدی» « دلم برایت یک ذره شده بود»«قربون قدمت»«فدات بشم»… چنان به دلم می نشست که نا خود اگاه لبخندی لبانم را گشود. نمیدانم به چه چیز لبخند می زدم شاید به شیرینی این کلمات قشنگ و محبت آمیز و یا شاید از اینکه پس از مدتها صدای آشنای وطنم را می شنیدم.هنوز پا از در سالن بیرون نگذاشته بودم که باز هم به یاد خانواده ام و تهیه نکردن سوغات برای آنان افتادم. پس از مکثی کوتاه به طرف فروشگاهی واقع در گوشه ای از سالن به راه افتادم و در همان حال به ایجاد کنندگان چنین فروشگاهی رحمت فرستادم که کار امثال مرا که فراموش کرده بودند به فروشگاه های خارج از کشور سری بزنند راحت کرده بودند.
حوصله خرید و سلیقه به خرج دادن را نداشتم اما تنها چیری که به یاد داشتم فراموش نکردن خرید کادویی برای پسر عموی پزشکم نیما بود گویی فراموش نکردن کاده برای نیما از همان نوجوانی در ذهن من مانده بود.هر وقت که می خواستم کادویی بخرم به یاد او می افتادم . از بین تمام سوغاتها تنها چیزی که خودم آن را انتخاب کردم کادوی نیما بود و آن فندکی سربی رنگ به شکل تفنگ بود که از لوله آن آتش بیرون می زد و بعد از خاموش شدن آهنگی به شکل مارش حمله می زد. با وجودی که می دانستم نیما هیچ گاه سیگار نمی کشد اما نمی دانم چرا برای او فندک انتخاب کردم شاید دانستن اینکه او به لوازم لوکس و فانتزی علاقه زیادی دارد و همچنین زیبایی فندک مرا ترغیب به خرید آن نمود .
خرید باقی هدیه ها را به عهده فروشنده گذاشتم و از او خواستم لوازم لوکس و زیبایی به سلیقه خودش انتخاب کند فقط نام تک تک اعضای خانواده خودم و عمویم را به اضافه سن و سالشان به فروشنده دادم و روی صندلی داخل مغازه نشستم تا او با نوشتم نام هر کس روی هدیه اش آنها را آماده کند . در همان حال فکر می کردم که مبادا نام کسی را جا انداخته باشم.در آن بین به یاد عمویم افتادم که هم اینک در بیمارستان بستری بود و دلیل آمدن من به ایران دیدن او در لحظه های آخر زندگی اش بود.نمی دانستم بایستی برای او هم چیزی بخرمکه حکم یادگار داشته باشد یا نه. ناخوداگاه از اینکه او در حال گذراندن لحظه های پایانی عمرش می باشد و من در فکر کادویی برای او هستم لبخندی تلخ بر لبانم نشست. زیر لب زمزمه کردم بهترین کادو برای او حضورم در ایران است . بله بدون شک برای دیدن او و به خواست خود او بی ایران آمده بودم اما در حقیقت آمده بودم تا دیگر بر نگردم . با به یاد آوردن عمو احساس سنگینی در قلبم بود او در آستانه مرگ بود اما من هنوز نتوانسته بودم او را ببخشم.
حدود سه سال بو که او را ندیده بودم اما چهره اش به وضوح پیش چشمانم بود . شاید چهره او بیش از چهره شکسته پدرم به حاطرم مانده بود . حتی طنین کلام او و همچنین لحن قاطع و بی گذشتش پس از گذشت سی و سه ماه هنوز در گوشم زنگ می زد و من مطمئنم دلیل آن حرفهایی بود که در دل خطاب به او می گفتم به او که باعث شده بود تا در اوج جوانی این چنین غمگین و از دنیا دلگیر باشم .
صدای فروشنده مرا از دنیایی که گاهی در آن غرق می شدم بیرون آورد.
” خانم کادو ها آماده است.”
از اینکه فروشنده به این سرعت کار را انجام داده بود با تعجب به او نگاه کردم اما با دیدن ساعتی که بالای سر او بود متوجه شدم سه ربع ساعت گذشته و من غرق در تفکر بودم.
از فروشنده تشکر کردم . بسته ها را به اضافه تعدادی کادو برای کسانی که در حال حاضر فراموششان کرده بودم در بسته ای پیچیده و شاگردش را صدا کرد تا آن ها را تا خودروییکه قرار بود مرا به منزل برساند بیاورد.
پس از حساب کردن پول کادوها به همراه شاگرد مغازه از محوطه خارج شدم . نمی دانستم برای گرفتن خودرو باید به کدام سمت بروم که شاگرد مغازه مشکلم را آسان کرد و از تاکسی سرویس فرودگاه برایم خودرویی کرایه کرد انعامی به عنوان تشکر به او دادم و سوار شدم.نشانی منزل پدرم را به راننده دادم. خودرو حرکت کرد و من نیز سرم را به صندلی عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم.
ساعت از سه صبح گذشته بود که تاکسی جلوی در منزل ایستاد.راننده کمک کرد و چمدان کوچک و بسته کادو ها را از خودرو خارج کرد من نیز مانند خوابگردی با ناباوری پیاده شدم . چند لحظه به در منزل خیابان آشنایمان نگاه کردم و سپس با دستی لرزان زنگ در را فشردم.
پس از لحظه ای مکث بار دیگر انگشتم را پرتوان تر به زنگ در فشردم و انعکاس صدای آن را با تمام وجود در قلبم حس کردم طولی نکشید که صدای دو رگه و خواب آلود پوریا را شنیدم که گفت:” کیه؟”
و من با صدایی آرام که هیجان درونم را در پس احساس غریبی پنهان کرده بود گفتم:” منم نگین پوری جان در را باز کن.”
بر عکس صدای بی روح من پوریا با صدایی گرم و پر احساس اما دو رگه فریاد زد :” نگین ؟! خودتی؟!” و بعد صدای باز شدن در به گوشم رسید.
صدای قیژ قیژ در تداعی کننده روز های خوشی بود که در این خانه داشتم. حساب راننده را پرداختم و منتظر پوریا شدم تا برای کمکم بیاید.
صدای در راهروی منزل که با سر و صدا باز شد و متعاقب آن صدای بلند پوریا که مرا به نام می خواند شنیده می شد . با وجود روشن بودن لامپ سر در منزل فضای حیاط تاریک به نظر می رسید اما من در همان تاریکی اندام کشیده و بلند برادرم را دیدم که فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله تشخیص دادم سه سالی که او را ندیده بودم خیلی کشیده تر و بلند تر شده بود و من حس غریبی نسبت به او احساس کردم.
وقتی پوریا جلوی در رسید تاکسی حرکت کرده بود و من در زیر نور لامپ سر در حیاط چهره جوان و اندام بلند برادرم را می دیدم که در عرض همین مدت برای خود مردی شده بود. پوریا نگاهی به تاکسی فرودگاه انداخت و بعد به اطراف نگاه کرد و سپس در حالی که آغوشش را برایم می گشود با حالتی ناباورانه گفت:” نگین عزیزم خوش آمدی . چرا بی خبر؟ چرا تنها؟”
لبخندی به او زدم و با وجودی که می دانستم او برادرم می باشد احساس کردم برای رفتن به آغوشش خجالت می کشم. اما در یک لحظه تردید را کنار گذاشتم و خود را در آغوشش انداختم. متوجه شدم احساس خته و مهار کرده ام کم کم بیدار می شوند.با به مشام کشیدن بوی تن برادرم اشک در چشمانم حلقه زد . در همان لحظه احساس کردم در این مدت کم دلم خیلی برایش تنگ شده.پوریا در حالی که دستش را محکم دور شانه ام حلقه زده بود با یک دست خم شد و چمدانم را از روی زمین بلند کرد ومرا به داخل منزل هدایت کرد .به او اشاره کردم علاوه بر چمدان بسته دیگری هم روی سکوی کنار در منزل دارم . وقتی به داخل منزل رفتیم پوریا را زیر نور لامپهای لوستر داخل هال دیدم اندامش بلندو قوی شده بود و ته ریشی که روی صورتش بود نشان میداد هم اکنون برای خود مردی شده است .با اشتیاق به تغییراتی که او در این مدت کرده بود نگاه میکردم گویی او نیز به تغییراتی که در من به وجود آمده بود نگاه میکرد زیرا با لبخند به من چشم دوخته بود .ازاین که هردو به یک چیز فکر میکردیم لبخندی زدم .وخطاب به او گفتم :”خیلی تغییر کردهام ؟”همچنان لبخند برلب داشت سرش را تکان داد.وگفت:”نه از لحظهای که ازخونمون رفتیتا الان که دوباره می بینمت حتی یک سر سوزن عوض نشده ایۀ”
به او گفتم:”در عوض تو این مدت خیلی تغییر کرده ای .”

پوریا لبخندی زد و گفت:”پس خبر نداری سربازیم که تموم بشه دیگه یواش یواش باید برای برادرت دست بالا کنی.”
از اینکه آنقدر رک حرف می زد لبخندی زدم لحن او مرا یاد پردیس خواهرم انداخت . دلم برای او یک ذره شده بود . خیلی چیزها بود که باید از پوریا می پرسیدم اما هجوم افکار به مغزم مجال صحبت نمی داد به دنبال پوریا که برای درست کردن چای به آشپزخانه رفته بود روان شدم و در همان حال گفتم:” پوری جان من میل به خوردن چیزی ندارم فقط بیا بشین می خواهم برایم صحبت کنی سه سال است که صدایت را نشنیده ام.”
پوریا بعد از گذاشتن کتری روی گاز به طرفم آمد و من و او پشت میز نشستیم. به پوریا نگاه می کردم اما نمی دانستم از چه باید از او بپرسم.پوریا دستانم را گرفت. بر خلاف دست ها او که گرم و قوی و پر احساس به نظر می رسید دستان من سرد و بی حس بودند

 و ... .

——

نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق قسمت نظرات و یا ایمیل مدیریت با ما در میان بگذارید.

توجه :

برای اینکه رمان مورد نظرتان (رمان درخواستی) زودتر برای دانلود در سایت قرار داده شود میتوانید متن رمان مورد نظر را به همراه توضیحات لازم به ایمیل مدیریت بفرستید.توجه داشته باشید که متن رمان در یک فایل تکست (txt) کپی شود. ایمیل مدیریت :

areamahdi1373@yahoo.com

دانلود رمان بوسه ی تقدیر با فرمت apk برای اندروید

Picture4

حجم فایل : ۱٫۰۱ MB

——–

دانلود رمان بوسه ی تقدیر برای موبایل و تبلت اندروید


رمان بوسه ی تقدیر با فرمت apk

دانلود رمان بوسه ی تقدیر از فریده شجاعی

دانلود رمان بوسه ی تقدیر برای اندروید apk

دانلود رمان بوسه ی تقدیر با فرمت apk برای موبایل و تبلت اندروید

Admin بازدید : 794 چهارشنبه 09 ارديبهشت 1394 زمان : 20:55 نظرات ()
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات


کانال تلگرام
درباره ما
از شــیر مــرغ تا جــون آدمــی زاد «جـدیدتـرین مطالب و اخـبار ایران و جهان» این سایت در ستاد ساماندهی با آدرس ««««« bux2bux.rozblog.com »»»»»» بــه ثــبت رسـیده است.
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات

  • تک آهنگ
  • اخبار
  • گالری عکس
  • ایرانگردی - جهانگردی

  • بیوگرافی و زندگینامه

  • تغـذیـه
  • سبک زندگی
  • آشپزی
  • نرم‌افزار کامپیوتر
  • اختصاصی اینترنت
  • کتاب‌های اینترنتی pdf

  • ترفندستان
  • بازی موبایل
  • نرم‌افزار موبایل
  • آموزش موبایل
  • مذهبی
  • ادبیات
  • علمی
  • گرافیک
  • فیلم، کلیپ و کارتون
  • مد، مدل و زیبایی

  • فال و طالع بینی
    نظرسنجی
    شـما چـند سـال دارید ؟







    مطالب سایت چقدر برای شما مفید بـود؟











    آمار سایت
  • کل مطالب : 2947
  • کل نظرات : 93
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 105
  • آی پی امروز : 127
  • آی پی دیروز : 496
  • بازدید امروز : 674
  • باردید دیروز : 4,187
  • گوگل امروز : 47
  • گوگل دیروز : 223
  • بازدید هفته : 4,861
  • بازدید ماه : 103,436
  • بازدید سال : 424,368
  • بازدید کلی : 3,973,489
  • کدهای اختصاصی
    X بستن تبلیغات
    گيره كوچك كننده بيني
    X بستن تبلیغات
    گردنبند مرغ آمين